|
تنهایی یه راهه...راهیه تا بینهایت...
|
روزها و شبهای پر از التهاب و تشویش برایم میگذرد روزهایش در انتظار ماه و شبهایش منتظر مهتاب مینشینم او در راه است او مرا میبیند و مرا میخواهد اری با او بودن برایم ارزو است ارزویی که مرا با او به اوج اسمانها میبره چه زیباست ولی باید بدونم که به اسان به دستش نیاوردم او نیز باید بدونه که من خیلی دوستش دارم و با او بودن ارزوی منه و اگه یادش باشه بهش گفتم که میخوام برام تا پای جون بمونهو اگه بمونه من نیز تا پای جون میمونم و عشقم و به پاش میریزم و با سعیده عزیز برای منثل در کنار یوشف بودن و زلیخا قدر یوسف و میدونه که اشک میریزه و یوسف من یعنی سعیده عزیزیک عشق گمشده بود او به دنبال من میگشت و من نیز به دنبال او تا همدیگه رو پیدا کردیم


عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی
نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است
بچه ها شوخی شوخی به گنجشكها سنگ ميزنند و آنها جدی جدی ميميرند... آدمها شوخی شوخی زخم ميزنند و قلبها جدی جدی ميشکنند... و تو شوخی شوخی لبخند ميزنی و من جدی جدی عاشق ميشوم.....
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او.............
هنوزم عاشقم با اینکه عشق برایم یه کاووسه...هنوزم عاشقم با وجودیکه عشق برایم یه شکنجه است عاشق میمونم چون باخودم قسم خورده ام که عاشق بمانم ..با اینکه عشق یک بازیه من این بازی رو دوست دارم چون هم بازی ام با من تا اخر میمونه و منو دوست داره با اینکه عشق زود گذره من گذره این لحظه ها رو دوست دارم چون میدونم زندگی و عمر زودتر از عشق به پایان میرسه... صادق باش ای عشق جاودانه لایق باش...لایق این دل پر درد من باش میدونم که تو لایقی ..میدونم که صداقت دل تو اونقدر هست که دل پر از دروغ منو شرمنده پاکی کنه بمون با من گرچه این قلب پر از گناه من ارزش موندن..وهمراهی کردن با تو رو نداره بمون چون دوستت دارم بیشتر از اونچه که فکرش رو میکنی یا تو قصه ها میخونی به حرف اونهایی که براشون عشق بی معنی است بی توجه باش....... عشق تو این دوره زمونه نیست ولی من بهش اعتقاد ندارم بزار فکر کنند که دیوونه هستم من یکی رو دوست دارم و اونم منو دوست داره ....وقتی همه با حسرت به منو اون نگاه میکنند دیونه میشن...حالا دیوونه کیه؟؟؟به نظر من دیوونه اون کسی هست که با نگاه حسرت بار به عشق آ تشین مجنون شده....
..؟
نازچشمهای ساده ات سرنوشتمو رقم زد
گاهی وقتا ادما یادشون میره کجان و اخر زندگشون چیه من و تو وما کی هستیم دنیا خیلی کوچیکه و اگه کسی بخواد دلی رو برنجونه خودش عذاب میگیره دیگه نمیخوام از اون بلایی که باورنکردنی حرف بزنم همینو به طور خلاصه بگم که اون عشقی که گذاشته بودم تو رویا و اگه بهش نرسیدم ولی دوسش داشتم همش سراب بود همش دروغ بود الکی بود اون وجود نداشت زنی که به خاطر تنهایی و یا شاید کمبود عاطفه و روحیه تو خونه دست به کار ابلهانهایی زد من و خرد کرد اون با من با احساس من با روحیه من بازی کرد جالبتر اینکه خیلی به نظر با احساس میرسید ولی زنی۳۵ ساله با پسری ۱۰ ساله با من بازی کرد منم فقط به خاطر پسرش تموم جریانو از یاد بردم ولی بدونه که اون دنیایی هم هست خیلی من و عذاب داد..
خدا میدونه بارون اشکام دیگه طاقت باریدن نداره
وبلاگ پريشون خاطر من و خوندن و ناراحت شدن معذرت ميخوام ولي
انگار مسافر من تو يه جاده گير كرده بايد برم كمكش اگه دستم و گرفت
و من و قبول كرد بر ميگردم ولي اگه دستم و رد كرد و خواست بره
منم از همين جا با همتون خداحافظي ميكنم چون دليلي براي اشك ريختنم
نميبينم و ميرم با دلم درد دل ميكنم مهم نيست بزار بسوزم
سلام دوستان عزیز و خوانندگان این وبلاگ من قصد دارم با طرح سوالاتی از شما در بهبود این وبلاگ تلاش کنم سوالات هم جنبه شخصی برام داره هم میخوام بدونم چیکار کنم تا بهتر بشه
۱:این وبلاگ به اسم راز تنهایی.. نوشته میشه میخوام از عزیزان بپرسم که به نظر شما نویسنده وبلاگ دختر یا پسر و از چه قشری از جامعه میتونه باشه
۲:ایا بهتر من اسم خودم بنویسم یا نه اینکه گمنام بمونم
۳:به نظر شما ایا این جور احساسات میتونه مال دختر باشه یا پسر
۴:به نظر جنابعالی اینکه من دارم به عشق یه نفر قلم میزنم که برای اون من مردم و برای اینکه حرفامو بنویسم دلیلی نمیبینم درسته یا نه
۵:ایا من میتونم مسافرم پیدا کنم یا نه
۶:راستی به نظر شما اینکه حالا یه دختر یا پسر بیاد با لحن زیبای خود و قلم خود با احساسترین بشه ولی در عمل چیزی دیگه باشه باید چه کار کرد
۷:راستی اگه کسی پیدا بشه که به شما دل ببنده ولی شما به نا به دلایلی نتونی بهش بگی که من نمیتونم مال تو باشم ولی اون قبول نکنه بهترین راه چیه
۸:راستی اگه شما به جای کسی میبودید چیکار میکردید که مثلا ... یه نفر و داشته باشم حالا یا دوست یا عشقم باشه یا نامزد اینده یا اینکه اون برای تنهایی تو باشه ولی یه نفر پیدا بشه که بیاد به شما دل ببنده ولی شما بهش نگی که کسی دیگه رو داریدواونم خودش بفهمه که کسی رو داشتید ولی نگفتید
۹:چقدر درسته که از روی بعضی مسائل ادم بیاد به اینترنت و چت وتل پناه بیاره که شاید کسی کمکش کنه و اون در اینده مال اون بشه
۱۰:چرا بعضی ها تا کسی بهتر دورشون بیاد اون دوست قدیمی و ترکش میکنند
۱۱:چرا بعضی ها تا به هم میرسن میخوان ابراز علاقه به جنس مخالفشون بکنند ولی بعدش با یه اتفاق ساده میرن و ایا با احساس یه نفر بازی کردن درسته یا نه
۱۲:ایا اگه دختر یا پسری واقعا برای هم بمیرن و حاظر بشن برای اینکه بهم برسن قبل از عقدهم بستر بشن تا خیالشون راحت بشه که مال هم هستن درسته یا نه
۱۳: ایا عشق میتونه پایه زندگی باشه و همدلی و همفکری اگه داشته باشن میتونن زندگی خوبی داشته باشن حتی اگه کمبود مالی باشه
۱۴:ایا درسته که از توی چت و اتفاقی کسی رو به عنوان همسر انتخاب کرد البته با اطمینان و تحقیق حتی اگه از هم خیلی دور باشن
۱۵:ایا ابراز علاقه یه دختر به پسر تا چه حد میتونه واقعی باشه از توی چت و ابراز علاقه پسر به دختر بدون اینکه اون دختر و دیده باشه چی میتونه باشه
۱۶:اهنگ وبلاگ به وبلاگ میخوره یا نه
۱۷:من میخواستم اهنگ از کرخه تا راین رو رو وبلاگ بزارم ولی پیدا نکردم اولا اگه کسی داره بهم بگه و نظرتون درباره اهنگش با این وبلاگ چیه
۱۸:به نظر شما یه نوشته خوب از چی میتونه باشه برخاسته از دل باشه یا احساس درون ادم یا کپی یا اینکه دل بخواهی باشه
۱۹:راستی به نظر شما من اول این مطالب و روی کاغذ یادداشت میکنم و بعدش وارد میکنم یا اینکه همون لحظه مینویسم
۲۰: راستی عکسهای وبلاگ باز میشه یا نه و ایا جالبه یا نه
۲۱:راستی شما تا حالا دلتون شکسته میدونید من دلم کلا شکسته بوده ولی باز و باز شکست و این دفعه خودم هم خرد شدم به نظر شما من چه جوری خودم وپیدا کنم
۲۲: به نظر شما نشونه یه عاشق واقعی چیه واگه شما باشید از کجا میفهمید که طرف مقابلتون تا چه حد به شما علاقه داره
۲۳:به نظر شما سکوت من چی میتونه باشه
۲۴:اول مطلب که در قسمت درباره نویسنده وبلاگ نوشتم بخونید ونظرتون و بگید
حالا میخوام خودم و نشون بدم و بگم منم میتونم با عشق زندگی کنم
امیدوارم این خرین جاده من باشه و این هم اخرین مسافر من
من و به سمت خودش جذب کرد ولی رفت و با دیگری نشست تا بگوید سخن عشق را یادم میگفت لذت عشق تو اینه که بهش نرسی مثل لیلی که به دیار مجنون نرسید ولی باز یادش میکنم و برای خوشبختیش دعا میکنم وارزوی سلامتی براش دارم دیگه برای اون کسیه که نمیدونم مسافر من هست یا نه ولی خیلی دوسش دارم چونکه اون به عشق رسیدن به من داره زندگی میکنه کاش اگه قرار بود اون مسافر من باشه مسافر اولم میبود وکسی دیگه رو تو حریم دلم را نمیدادم نمیدونم چرا بعضیها زندگی کردن و تو حرف زدن میبینن ولی تا یه مشکلی پیش میاد که نتونن به معشوقشون برسه میزارن میرن واون که منتظر اون بودن وبی خبر میزارن برای سلامتی پدر این دوست عزیزمن دعا کنید که به سلامتی بالای سر خانواده محترمش باشه
چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون کوه بودن
ولي در چشم خود آرام شکستن
براي هر لبي شعري سرودن
ولي لبهاي خود همواره بستن
به رسم دوستي دستي فشردن
ولي با هر سخن قلبي شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولي در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولي در دل اميد به خانه بستن
به من هر دم نواي دل زند بانگ
چه خوش باشد از اين غمخانه رستن
چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن
امشب با ستارهها به انتظار تو نشستم ....راستی چشمک ستارها به تو رسید؟؟؟!!!..

میدونی چقدر سخته تموم جاده ها رو بپیمونی ولی تو از اسمون بیای ولی باز بری مدتهاست سکوت کردم با اشکهایم خلوت میکنم و با قلوه سنگی راز دلم و میگم بزار تا وقت دارم و مسافرم نیومده تموم ستاره ها رو بشمورم تا همه بدون که تنهایی چقدر خوبه مدتهاست انتظار میکشم لبهایم اون و صدا میکنه قاب عکس تو طاقچه دلم خالی شده و منتظرم تا تو بیای و عکست و برارم تو قاب عکس و تو دلم جای بدم بارها نوشتم که نمیدانم منتظر چه کسی هستم ایا کسی منتظر من هست ایا درسته که میگن هر وقت احساس کردی توی هفت اسمون هیچکی و نداری و کسی نیست که دوست داشته باشه یه کی هست که تو دلش منتظر امدن تو هست یعنی درسته واقعی یا حرفه!!! تا حالا برای اشکهایم با کلمات بازی میکردم و بهونه ای جز تنهایی برای نوشتن نداشتم ولی اگه تو بیایی کلمات رو برای تو زنده نگه میدارم و برای تو مینویسم تا تو بدونی تقدیرم با تو کامل میشه روزنه ای خواهد بود کدامین روزنه روشنایی مهتاب و به من میرسونه
راستی با تو بودن برایم ارزو بود ولی با مهتاب نشستن و قصه لیلی رو خوندن یه رویاست
تو نخواستی به من نگاه کنی ولی من همیشه میبینمت؟؟؟!!! تو توی قلبمی تو اگه بری ...
به قاب عکس تو بزار نگاه کنم ...تا شب و روزم رو اسیر چشات کنم
نمیدونم بعد از اینکه از یادت رفتم چه بر سر خاطراتم میادکاش برگهای تقویم عشق حرفی از یه روز بارونی نداشت کاش راه سخت عشق رو بی خطر پیمود و قربانی نداشت کاش اگر کمی ..تو کسی بودی که رفتنت حتی تو تخیل من نبود..گریه نکن ..که اشکت هوای منو هم پاییزی میکنه هوای من با رفتن تو بارونیه وقتی بدون خداحافظی رفتی جز اینکه لحظه ها برام دشوار بشه .. حالا تو این شهر شلوغ به تنهایی دلم رسیدم راستی تو دلت تنگ نشده ..تو به تیک تیک ساعت نگاه نمیکنی دلنگرون بی کسی و تنهایی من هستی یا نه.. چرا بایددتقدیر با من و تو این کار و بکونه چرا با رفتن تو بغض گلویم و می فشاره راستی بدون با رفتن تو و جدایی تلخ تو دیگه راه جاده هم تمو شد دیگه مسافری نمونده
راستی بدون هیچ گاه فراموشت نخواهم کرد و ارزویی جز خوشبختی برایت ندارم

راستی این روزا هوای دلم بارونیه بارونی تر از همیشه دلم به یاد روزای اول ابری شده ته جاده نیستی برام پیدا شده راستی توی دلای شما عشق رخنه کرده چی میشد اگه تموم دوستی یا اینترنتی نمیشد اگه هم بود واقعی بود دروغی تو دوست یا نمی بود اگه ما ادما ادم باشیم برای هم مرحم باشیم چی میشد اگه هم مرحم نیستیم برای هم زخم نمک نشیم تا دلی نشکنه اشکی نریزه و اهی بلند نشه اه او مرا گرفت و چه اهی بود اری چوب خدا صدا ندارد و لی من نیز پاکم و به عشق پاکم می نازیدم ولی حیف طاقت نارو خوردن نداشتم خدایا حالا بارون رحمتت و برسون و جای اشکهای من قرار بده اشکهاییکه دریا شده و گاهی طوفانییه گاهی ارام ولی هرگز دلم نمی میره من اشکهایم را به پایش خواهم ریخت عشقم را با تمام وجود تقدیمش خواهم کرد و برایش هستی خواهم شد هستی من اون خواهد بود و هستی اون من خوا هم بود اری باز صدایی می اید صدای پای عشق ولی این بار اهسته و پیوسته چشمانم باز است گوشهایم تیز است و ته جاده را میبینم مسافری از برای هستی برای من میاید من منتظر می مانم تا از راه برسه تا راهش رو گل بارون کنم اگه اون باشه که منتظرش بودم تموم خاطرات تلخ گذشته رو خط خطی میکنم و روزم را با طلوع اون شروع میکنم سر اغاز عشقی که پایانش عمر خزون من خواهد بودرا میبینم و خدا کند که این دفعه سراب رو ندیده باشم
توی هفت اسمون دارن پایکوبی میکنند صبر کنید تا او نیز بعد از خوندن این پست بیاد
با دلم گفتم تو چه میخواهی هنوز میخواهی بچشی نامردی این مردمان را با خود در تنهایی با قاب خالی دلم درد دل کردم خیلی به حال دلم سوخت اشک نگذاشت ادامه بدم به خودم گفتم دیگه چی راه عاشقی راه سوختن منم که خاکستر شدم با خاکستر عشق من چه باید کرد نمیدانم راهم چه راهیه ولی سخترین راه و برای اینده انتخاب کردم من با گوش خود فریادنرگس پژمردهای را در سطل زباله گل فروشی شنیدم که در پایکوبی گلایولها فریاد میزد با جملات راه گمشده ام را میخواهم پیدا کنم چه سخت است انتظار بکشی ولی در انتهای جاده کسی نباشد چه سخته اگه دلی با تو بر سر دوستی دعوا کند ولی اخر با خنجری قلبت را بشکافد و .. راستی اشکهای عاشقان را چه میکنند ایا میشه روزی اشکهامون به داد ما برسن من در سرای هستی نیستی را دیدم و دگر هچ ادمکهایی را دیدم که انسان نبودن و فقط .. بگذریم ولی به خدا میگویم که تو نیز باید باز خواست بشی که چرا پستیهای این ادمها رو جواب نمیدی
بی خیال از این که من پای عشقت جون می دم
بدون این رو یه روزی عشق و بهت نشون میدم
بی خیال از قصه مرگ صدام
بی خیال از اینکه بارون چشام
بی خیال ازاین شکار دل تو
هدفش گم شده این تیر نگاه
بی خیال از این که من پای عشقت جون می دم
بدون این رو یه روزی عشق و بهت نشون میدم
بدون از دوریت نمی گیره دلم از دل سرد تو میمیره دلم
رو دلم این همه سنگینی نکن روزای خوبمو بارونی نکن
بی خیال از این که من پای عشقت جون می دم
بدون این رو یه روزی عشق و بهت نشون میدم
چرا همه دور من جمع شدن دوباره مار زخم خورده زخمی شد چرا مرا ازاد نمی گذارن پستی این ادمها تا بی نهایت است بی نهایت نمیدانم با احساس یک نفر بازی کردن نامردی نیست پس چیه؟؟؟!!! من هرگز دیگه کسی که با احساسات من بازی کنه رو نمی بخشم و واگذار میکنم به خدا دنیای دیگری هم است باشه تا دیگه به من نامردی و پشت پا نزنی تو که ادا میکنی کسی رو تا بی نهایت دوست داری پس چی شد چی میشه اگه ادما قبل از اینکه بخوان به کسی ابراز عشق بکنند همه چی و در نظر بگیرن اخه مگه ابرها چقدر می تونن بارش کنند امشب با تمام وجودم گریه میکنم و از خدا میخوام انتقام من و از این ادمکهای بی احساس بگیره امشب اشکهایم را با بارش باران تقسیم کردم که نا محرمان اشکهایم را نبینند و نخندن باشه دیگر راز عشق را به پرستو ها نیز نمیگویم راز دلم و تو تنهایی خودم با بغض خودم می گویم اشکهایم رو با تنهایی خودم تقسیم میکنم تا باشد من ... راز عشق چیه نمیدونم با تنهایم چیکار کنم ...؟چرا کسی نمی اید ..!!؟؟ عشقی در درون من بود که با رفتن اون تموم شد دوباره احساس کردم باید امید داشته باشم ولی نه نا امید من که داشت امید می شد دوباره با رفتن اون نا امید شد راز این همه احساس در چیه؟ میدونم دارم عذاب میکشم شاید دارم پاک میشم 
راستی گریه کردن اشک ریختن تا به کی تا کی این ادمهای چوبی و با احساس یخی خود.. دیشب با تموم اسمون و زمین غزل خداحافظی خوندم غزلی از جنس اشک راستی چه اشتباه میکردم احساس نیازم را.. دیشب با خدا و در خلوت خود در سجاده نماز عهد بستم حتی با خودم بیگانه باشم دیگر تاریکی همه جا را فرا گرفته روزنه ای برای ادامه زیستن نمی یابم اگر هم باشد من نمیبینم و اه میکشم وقتی خنده بی احساس بعضی ها را میبینم که چگونه مرا لگد مال کردن مرا مثال دلقکی قرار دادن تا بتوانند شاد باشن کاش خدا ببیند که چگونه خرد شدم و دیگر... اشکهای من از من باز خاست میکنند که چرا و برای کی ... چه جوابی بدهم انهاییکه مرا خرد کردن باید جواب پس بدهن . من در همیین ماه عزیز و به صاحب ماه رمضان و شعبان قسم میخورم که از اوناییکه با دلم با احساسم با عشقم بازی کردن نه تنها نمی گذرم بلکه انتقامش را به روز جزا واگذار میکنم تا خدا از انها باز خواست کند. من از خدا میخواهم یا مرا ازاد کند یا اینکه خودم تمومش میکنم دیگر برای هیچ کس هیچ حرفی ندارم ولی چه رویای تلخی بود این اشنایی باید جداییها را به حساب نامردی انها بگذارم واگر او رفت از اول هم رفته بود ولی تو چرا تو که گفتی میمونی تا پای جان و با عشق زندگی میکنی
خدایا راز عشق من و اون و با خودت ببر ومرا ازاد کن ....
در تنهايی خويش در زاویه ی اتاقهای دوار درکنج تنهایی غربت زده ی افق ها در اسمان بی رنگ وتهی از سرخی ها اوج میگیرد اوجی در تنهاترین لحظه های بودن خیال در زیباترین ثانیه ها ی ذهنم باز مرا با تو پيوند میدهد و ما را به اسمانی سرخ تر از رزهای عاشق می کشاند.
من و تو ...............من و تو..........من وتو
و من در خیال همه را حتی خود را به فراموشی می سپارم حتی غم بزرگ تنهایی خویش را. و اکنون تنها واژه ی زندگی من خیال توست تو ...تو...توووو و تو تنها اوایی که ساز شکسته می نوازد و تو تنها صدایی که سکوت را می شکند.
اما می دانی هنوز هم صدایی می اید
الهی نسوزی، تو گفتی بسوزم
گذاشتی که هر شب به ره چشم بدوزم
من از گریه هر شب یه دریا می سازم
همه زندگیمو به چشمات می بازم
صدای دلم رو، تو نشنیده رفتی
خرابت بگشتم، کلامی نگفتی
تو را می سپارم به دست خدایم
فقط او شنیده همیشه صدایم
تو را می سپارم به دست خدایم
فقط او شنیده همیشه صدایم
یه شب عاشقانه برات گریه کردم
تو هرگز ندیدی به لب آه سردم
تو با بی وفایی به خاکم نشوندی
من ساده دل رو به غربت کشوندی
نمی بخشمت من! ببین روزگارم
ببین از جدایی چه بر سینه دارم
تو را می سپارم به دست خدایم
فقط او شنیده همیشه صدایم
تو را می سپارم به دست خدایم
فقط او شنیده همیشه صدایم صدای خرد شدن قلبم صدایی که می گوید
حال که باید رفت با باروی ترین شبهای من چه خواهی کرد..؟ گذر کبوتر نامه رسانت رابه اینجا خواهی انداخت؟.. ایا شبهای خلوت خودت را با من تقسیم خواهی کرد...؟ایا میتوانم تنهایی تو را در شب تاریک چراغونی کنم!؟؟؟ ایا میبینی التماس مرا برای اینکه خبر ازادی مرا بدهی بگو یا که میخواهی اشکهایم را برای وساطت بفرستم فقط مرا در این ماه عزیز ببخش تا با وجدانی راحت سر به خاک بگذارم چه نزدیک است به زودی باید رفت ولی میخواهم دعا کنی پاک از این دنیا برم ..واقعا عجب دنیای غریبی است اشنایی من و تو خبر از یک اتفاق خوب بود و جدایی تلخ
جدایی که برای من مرگ محسوب شد و اگر باور نمیداشتم که خدا مرا میبیند میرفتم تا تو با رفتنم بخندی و .. شاید سنگهای توی بیابون برای من همدم باشن اری من از یاد همه میروم تا اونییکه مرا درک میکنه خودش بیاد و تا خزون عمر من با عشق زندگی کند راستی قصه تو چی شد ایا تو با کلاغه به خونه ات رسیدی امیدوارم قصه پر غصه تو تموم شده باشه برام دعا کن تا منم غصه هام تموم بشه ...راستی یادته تو با حرفات دلگرمی به من میدادی و منم با بعضی جملات دست و پا شکسته پشتت قرص کرده بودم یادته امیدی به من داده بودی ولی حیف که خود امید پوچ به من دادی هنوز بعضی جملاتت من و زجر میده..
خدایا او را در پناهت .. ومرا یاری ده تا بتونم روزی جبران مافات کنم
بعضی وقتها هم بهونه میخواد..دیشب پلان اخر از سکا نس زنده یاد پوپک گل دره به نمایش در امد چه لحظاتی بود مرا به یاد... او انداخت میدانم که او نیز عزیزش را از دست داده ولی.. باید رفت ... من پوپک را دوست داشتم .. چونکه او نیز با احساس بود یادش گرامی و روحش شاد هد هد دریا طوفانی میشود ارام میگیرد ولی هرگز نمیمیرد
پر از غروب شده ام واکنید پنجره ها را که افتاب بروبد غبار اینه ها را
دراین سکوت لبا لب به من پناه ده ای عشق به من که باختم امشب تمام قافیه ها را امید داشتم اما شتاب حادثه نگذاشت که وقف چشم تو باشم تمام ثانیه ها را به خط اه به لحن عذاب کلمه غربت به سبک گریه نوشتم کتاب مرثیه ها را دراین همیشگی باد کجاست اتش فریاد که تا همیشه بسوزد سکوت حنجره ها
چه سر نوشت غریبی بهار و فاصله و باد دلم گرفت اه دلم گرفت باد باد
اری پوپک نیز ارزویی داشت .... رفت وای کاش من نیز ... هد هد خوش خبر باد صبا رفت
چه خوب است که ما زنبیلمان رو اماده کنیم اذوقه بر داریم تا خبر کنند و برویم اری باید رفت با ثانیه ها باید رفت نمیدانم خدایا زنبیل من خالیست تو نادیده بگیر تو مرا ببخش تا او نیز مرا ببخشد
باز برای شادی پوپک جان فاتحه بخونیم و.. دیگر

یادمون نره ما هم هر چی باشیم و هر که باشیم باید برویم پس چه خوبه که مثل پوپک گل نیک نام بمیریم تا همه ما رو به نیکی یاد کنند
یاد پرستوهای مهاجری که هر ساله موقع کو چ از بلندی خونه ما میگذرنبه خیر پرستوی مهاجر من رفت ولی پرستویی امده که دیگه نمیخواد بره نه این دفعه اون میل موندن داره کاش من خودم و به زحمت نمی انداختم پروانه به لونهاش داره نزدیک میشه فقط مونده که گل غنچه بکنه بیاد بشینه و شهد منو بخوره البته منم خیلی ..
راز تنهایی که من با خود با اب جوی با نگاه در اینه تقسیم کردم چیست؟چرا همه ادما تو دلشون یه قصه دارن یه قصه پر غصه دارن چرا این بار نیز لیلی به مجنون نرسید چرا تموم قصه ها تموم میشه ولی هیچ کلاغی به خونش نمیرسه چرا...؟چرا...؟ کلاغ قصه من دیگه نمیتونه پرواز کنه اخه بالاشو شکستن اونم دوبار بمونه که پاهاشم نای رفتن و نداره کلاغ قصه من تشنه و گرسنه نمیتونه هی بره و برگرده کلاغ من داره پای تموم قصه ها جون میده چرا همه به فکر تموم کردن قصه هاشونن پس کلاغ چی میشه راستی نگفتی اگه اسمون دلم گرفت با کی حرف بزنم دیگه اینه حرف من و گوش نمیکنه تازه گیا تا میرم با ستارهها درد دل کنم ابرها جلوشو میگیرن ابرها نیز از دست من کلافه شدن بسکه گریه کردم دیگه هیچ ابری بارش نمیکنه

یادم نرفته است! که گفتی:از هراس باز نگشتن پشت سرم خاک اب نکن !.. گفتی: پیش از غروب بادبادکها بر خواهم گشت! گفتی: طلسم تنهایی تو را با وردی از اراده اسمان خواهم شکست! ولی باز نگشتی وابر بی باران این بغهای پیاپی با من ماند ..تکرار تلخ ترانه ها با من ماند بی مرزی این همه انتظار با من ماند بی تو من مانده الهه شعرکه می گویند شعرا را تمام شعر انشا میکند هر شب می اید چشمان منتظرم را خیس گریه میکند و می رود اما امشب...
راستی امشب پرستوی مهاجر مرا در کنار مر داب دیدی ایا سراغی از من میگرفت مگر پرستوی مهاجر من تنها نیست چرا با من که تنهام دیدار نمیکند
در زیر بارون دیشب هنگام غروب تلخ جدایی در تاریکی شب و زیر نور مهتاب من اورا دیدم ولی او باز میرفت
نمیدانم دنیا چقدر کو چیکه تا دیروز همدردی میکرد با من و امروز با خاک همدردی میکنه اری متا سفانه با اینکه من خیلی ناراحت از زمونه هستم ولی بودن انسانهاییکه میشد اسمشون ادم گذاشت و اگر هم دستشان به جایی بند نبود ولی همدردی اونا من و خوشحال میکرد
اری زنده یاد صدف خانوم عزیز دختری نوجوان ولی خیلی بافهم و با شعور از میان ما رفت صدف برای من گلی شده بود تو تموم خارهای دور برم اری صدف خانوم از یاسوج با سن کمش ولی خیلی با احساس بود او نیز به خانه ابدی رفت جاییکه همه دیر یا زود به اونجا میریم صدف عزیزم خونه اش تو بهشت بود او لیاقتش بهشت بود و رفت
به یادش فاتحه بخونیم و انشا ا لله روحش با فاطمه زهرا محشور بشه
دارم برای دلم گریه میکنم دارم برای احساس بی کسیم اه میکشم و ناله سر میدم دوباره شاید بازی زمونه داره من و بازی میده عجب بازی اشک الودیست برای من تمومی نداره
تا کی ... تا کجا ... کمرم شکست دوباره شکست این دفعه نمیدونم چرا شکست من که قسم خورده بودم دل نبندم ولی چی شد نمیدونم دارم بغضم و خالی میکنم و مینویسم بزار همه بدونن خدا داره من و اذییت میکنه خدا هم نامرد شده چونکه همه میگن ما نامرد نیستیم پس این همه ... خدایا تمومشش کن من و به چه جرمی داری شکنجه میکنی بگو چرا ساکتی میدونم دارم بازتاب کارهای اشتباهم و پس میدم ولی ای خدا منم بنده تو هستم من و ببخش من توبه کردم توبه جرم نکرده چه مزحکانه توبه برای دست کشیدن از عشقی که خیلی دوسش داشتم ولی این دفعه چی این دفعه داری من و عذابم میدی خدایا راستی تو جواب نامردمیها رو میدی تو چرا ..
همه که میخوان برن میگن که من و نفرین نکنی .. خوب من کیو مقصر بدونم .. خودم و که خیلی زود دل میبندم و خیلی احساس بی کسی میکنم یا اوناییکه به خیالشون با من دارن بازی میکنن یا با احساسات من....
خدایا ... تا به کی... بسه تمومش کن... ولی چرا باز من... اه بی نوایی مرا گرفت
من پذيرفتم شكست خويش را
پندهاي عقل دورانديش را
من پذيرفتم كه عشق افسانه است
اين دل درداشنا ديوانه است
ميروم شايد فراموشت كنم
در فراموشي هم اغوشت كنم
مي روم از رفتن من شاد باش
از عذاب ديدنم ازاد باش
ارزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد را
دیشب بغضم را در تاریکی شب با ستارهها تقسیم کردم دیشب اشکهایم را به ابرها هدیه دادم
تا به همه جا برود تا او نیز شاید قطرهای از اون و لمس کنه همه رفتن کسی دور برم نیست چنین بی کس شدن در باورم نبست همه رفتن ولی دل من و همون کسی سوزوند که فکرش و نمیکردم یاد ادمهای سنگی سخت من و ازار میده خدایا چرا ادمهای سنگی و چوبی رو دور برم جمع کردی دیشب اشکهایم را در تاریکی جوی اب به زمین ریختم تنهایم رو با اینه تقسیم کردم دیشب گریستن رو با دیوار خشتی دلم تقسیم کردم تا حالا شده به دیواری تکیه کنی که تا حالا چند بار تو رو زیر اوار غرورت خورد کرده باشه ولی من دوباره تکیه کردم و این دفعه... چقدر احساس تنهایی مرا می رنجوره تا حالا اینقدر دلم نگرفته بود ولی انگار باید سکوت کنم و بغضم را در تنهایی با نوشته هایم تقسیم کنم دیشب با تموم زمون عهد بستم که کسی رو نرنجانم ولی اگه زمونه با من نامردی کرد چی... اشکهایم نشونی از دل پر داره در خلوت با قلوه سنگی حرف میزنم خیلی که دلم بگیره عکست و نگاه میکنم قاب خالی عکس تو با خاطرات کوتاه ولی تلخ و غم انگیز چه تنهایی زیبایی دارم من
خدایا مرا در تنهایی کسی راه بده که ... من تموم تنهاییم رو به هر کی مثل من هدیه میکنم
تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد
رازی در سینه داشتم که اونم با تو رخت بر بست و رفت
روزی که قاب عکس تو طاقچه دلم خالی شد اشک ریختنم بیشتر شد
روزی که تو رفتی دیگری امد ولی اون نیز رفت نمیدانم چرا... سوالهای بی جواب من با رفتن تو بی جواب موند کاش حداقل به سوالهایم جواب میدادی کاش مرحمی میشدی بر زخم عمیق بی کسیم تو که رفتی دیگه کسی نیومد اگه هم بیاد دیگه... دیشب با تمام ستارهها حرف زدم سراغ تو را از ستاره گرفتم و با ابرها که خواستن ببارن به ابرها گفتم تا من هستم شما بارونتون و نگه دارین من به اندازه تمام ابرها دیشب گریستم با تمام بی کسیم فقط خدا را دیدم ابرها دیشب به من حسودیشون شد دیشب در حسرت روزهای اینده نیز گریستم.. وقتی رفتی اشکهایم را به پشتت ریختم که برگردی.. تو که رفتی.. با... گریه کردم ولی ای خدا اونم از من گرفتی چرا... در روزی که تو باید با من میموندی ترکم کردی
برایت هر جا هستی ... ارزویی جزسلامتی ...
هر گاه میخوام گریه کنم دلیلی به جز رفتن تو پیدا نمیکنم
یاد دوستی با... که خیلی ...ولی نمیدانم چرا باید با ایما و اشاره حرف بزنم امشب بغض اسمون گرفت و ترکید بارون اشک از چشمانم رخ نمیبنده دارم گریه میکنم برای کی برای چی نمی دونم اگه هم بخوام نمیگم چونکه با خدا عهد بستم که هم گمنام بمونم هم سکوت کنم دارم برای خودم برای... برای... گریه میکنم چرا من و تنها گذاشتن نمیدونم ...که خیلی خوب بود و. .. که میگفت دوستت دارم ولی انگار زمونه نیز با من سر لج افتاده دیروز بود که من به درختی تکیه کردم که جز شاخهای خشکیده هیچ نداشت چقدر سخته به دیواری تکیه کنی که جز خشتی بیش نداره و داره فرو میریزه ولی باز به اون تکیه کنی راستی تو حالت خوبه ... اره دارم به تو میگم ... تو که داری گریه میکنی چرا من و تنها گذاشتی حس غریب که من دارم تموم شد ولی انگار باید اشک بریزم و گریه کنم نمیدونم چرا باز نوشته هام بوی تو رو میده شاید دوباره زخم من باز شده دوباره نامردی به من پشت پا زد من تو قمار زندگی باختم همه چی و از دست دادم
برای اشکهایم گریستم که چه مظلومانه من و نگاه میکنند
خدایا دلم میخواد باهات حرف بزنم درد دل کنم گریه کنم ناله کنم اشک بریزم و فریاد بکشم و باز سکوت کنم سکوتی مرگبارفریادی از جنس سکوت.....میتوانی بشنوی؟
خدایا از این همه نامردمیها به تنگ امده ام روزگار برایم تنگ است مرا از قفس رهایی ده تا بتوانم به تو برسم خدایا من این نامر دمیها را میبینم تو نیز میدانی من با ناتوانی مواجه شدم دیگر برایم تنهایی معنا ندارد تنهایی من نیز از مرگ برایم ... خدیا من نیک میدانم که انچه شایسته ان نباشم به من نمیدی اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني. هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست به ياد داشته باش: به دايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است. به مشکلاتت بگو که چه قدر خدايت بزرگ است نمیدونم این چمله برای من صدق میکنه یا نه ولی انگار من ...
.خدایا دلم گرفته چه سکوتی بر من حکم فرماست ولی سکوت من فریاد است بر سر اوناییکه من و خرد کردن اوناییکه من و ندیدن ولی ...
چنان دل کندم از این دنیا که شکلم شکل تنهایی است
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است
مرا در اوج می خواهی تماشا کن، تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
حرفی برای اخر سطر ندارم فقط خدایا به من امون بده
امشب با تموم ادمابیگانه شدم خواستم ببینم غم جدایی رو ولی انگار جدایی وغم هم از من فرارین نمیدونم هر جا برم نشونی از غم با خودم دارم و جا پای خیانت ادما هنوز تو سینه من باقی مونده خیانت و نامردی انسانهای که فقط اسمی از ادمییت دارن دیگه دار منو کلافه میکنند مدتی است که میخواهم گمنام باشم کاش گمنام میمردم تا ادمکهایی مثال پینوکیو به یادم نباشن کاش من در این دنیای پست و بی ارزش نبودم کاش نطفه من بوجود نمی امد تا خود باعث رنجش دیگران نشوم و نامردی زمونه رو نبینم مدتهاست سکوت را دنبال میکنم تا دیگران مرا با سکوت بشناسند دیروز باز عشق چوبی باعث رنجش من شد نمیدانم چرا من مگر خدا باید مرا موش ازمایشگاهی دیگران کنه
چرا من به خود و دیگران اجازه میدم تا با احساساتم بازی کنند
نمیدانم چشمانم منتظر چه کسی است نگاهم به تیک تیک ساعت و در خیره شده ...
به کدامین سو مینگرم نمیدانم نگاهم در سکوت شب گم میشه ولی باز نیامد
چه کسی ؟ من منتظر کسی هستم نمیدانم ایا کسی هست که منتظر امدن من باشد ایا دلی و قلبی به اشتیاق امدن من می تپد یا باز خیالاتی شدم
نمیدانم برای کی احساساتم را بر روی کاغذ نگه میدارم خودم را نمیبینم پس چه کسی من و میبیند
کدامین جاده مسافر مرا .. و من با کدامین جاده به انتها خواهم رسید ایا باید منتظر بمانم
دیگر نگاهم را به اسمان نمیدوزم از خدا میترسم نور ستارهها مرا میازارد ولی باز منتظر میمانم منتظر چه کسی نمیدانم... دیگر نمیتوانم با کلمات بازی کنم با کلمات نیز بیگانه میشم ولی انگار تمام نمیشه...\ftttjhn.gif)
من چندین بار تمام خاطراتم را به دست باد دادم و کاغذهای سیاه شده افکارم را پاره پاره کردم ولی.....
کاشکی کسی بود تا سکوت مرا بشکند... شاید تاریکی دلم با امدن اون چراغونی بشه..
کاش اشکهایم با قطرات بارون مخلوط نمیشد تا سهم من از بی کسی مشخص میشد یادته روزی که تو رفتی من بغضهایم را به حساب نامردی زمونه گذاشتم هنوز یاد روزهای تلخ جدایی مرا ازار میده نمیدونم تو چرا رفتی ولی اونی که موند منم و یه مشت خاطره من موندم و یه بال شکسته با زبانی که تو را به یاد می یاره نمیدونم اونی که با من مونده میتونه جای خالی تو رو پر کنه یا نه ولی اینو میدونم که بالهایم ترمیم نمیشه زخم عمیق بی کسی در من تمومی نداره دیگه گدایی عشق برام معنا نداره همه برام دروغگو شدن کسی نیست به فریادم برسه تا حالا شده بشینی زار زار گریه کنی اشک بریزی نه تا حالا غریب و بی کس شدی نه غریبی که من دارم ... تا حالا شده دور برت شلوغ باشه ولی احساس کنی هیچ کس و نداری نمیدونم پاهایم توان راه رفتن ندارن دستهایم میلرزه تا حالاشده اشکاتو مخفی کنی بعدش بری کنجی کز کنی و هیس هیس گریه کنی نه تو ندیدی اگه دیده بودی.... دیگه منتظر کسی نیستم بیاد هر که بیاد باید خودش بمونه دیگه من نمیخوام کسی برام دل بسوزونه تو با بهار امدی و با بهار رفتی تابستون و امد ولی تو رفتی اونی که امد باید تا پاییز خزون عمر من بمونه از خدا میخوام که بمونی تا دیگه نشکنم خار نشم و مورد خنده دیگران نباشم
خدایا منو تو کنج الاچیخ تنهاییت را بده و پنهاهم بده
خدایا از این همه بی کسی به درد امده ام و در این شبی که ستاره هاشو نمیشه شمرد به تو پناه میاورم چرا که شاید ستارهها مرا در خود جای دهند نمیدونم تنهایی من با شمردن ستارهها تموم میشه یا نه نمیدونم ستارهها یه غریبه رو تو خودشون جای میدن یا نه و گرییهایم چه غریبانه و اشکهایم چه سوزناک بود ولی حیف ابرهای اسمونت با بارشی سیل اسا انو محو کرد و چه اشکهایی که در دلتنگی کسی به زمین ریخت که میتونست بارون اسمونی باشه ...خدایا دیگر دلم اگه بگیره بارونی نمیشم تا قطرات بارونت و به من نیز برسونی دیگر کمبود عاطفه وومحبت رو از کسی نمیخوام دیگه میخوام خودت منو ببینی نه فرشته هات کاش دیگه بدونی من نیاز به کمک تو دارم نه هیچ کس دیگه...دیگه دلتنگ کسی نیستم و و میدونی من با بارون تو سیر میشم حال دستهای گل الودم را به سوی تو دراز میکنم تا ...
و هر گاه تو را میبینم چشمانم اشک الود میشود...
نمیدانم از کجا شروع کنم واز چه بگویم به اهستگی راه میروم تا بال فرشته ا ی را له نکنم دیروز من با دستانم بالهای کبوتر خسته ای که در کنار جوی اب ایستاده بود را شکستم و او نیز مرا اه کشید که وجدانم اه او را چون ناله ای در چاه ...دیروز من با خصلت ابلیسانه خود بالهای پروانه ای را سوزاندم که به شوق شمع سوخته ای امده بود ار و امروز پشیمان از گذشته به دیواری تکیه میکنم که بارها در حال فرو ریختن بود و چه دردناک است اه یتیمی بی نوا که بخواهی برنجانیش به خاطر عشق به...و امروز فهمیدم عشق مرده ای که به زبان می اورد و اشکریزان ادامه می داد مادر بود و من چه گناهی مرتکب شدم خدایا مرا ببخش تا بتوانم به راحتی به سوی تو بیایم و مرا عذاب کن در این دنیا تا پاک از این دنیا ... کاش من طوطی پروین بودم که شکر دوست میداشت یا که قایق سهراب بودم نمیدانم سردر گم و پریشان از گذشته میخواهم اینده روشنی داشته باشم کاش میتوانستم طلب عشق از هر بی سرو پایی نکنم تنهایی درختی در بیابان بی اب و علف و شنهای بیابان کدامین را انتخاب کنم
دیگر حرفهایم بوی پیراهن یوسف را نمیده دیگه اشکهایم دلی رو نمی سوزونه دیگه پروانهای به شوق محبوبش دور من نمی یاد دیگه سنگهای توی کوچه هم به من نگاه نمیکنند دیگر اشکهایم را به کسی نشان نخواهم داد تا در خلوت خودشان به من بخنندند نمیدانم سلام بی دغدغهای که مرا رنجور کرد از کجا شروع شد ولی میدانم زیستن به خاطر سوختن است دست نوشته هایم را تا دیروز پاره کردم تا بتوانم به ارامی بخوابم و
دیروز با غرورم شکستم و خورد شدم چونکه ....
سرزمینی است که هم توبرای او بیگانه ای و هم او برای تو . نه چشمان آشنایی که چتر پرنیانش را بر تارک تنهایی ات بگستراند و نه انگشتان باروری که تار و پود اندیشه ات را بنوازد . نه شانه های مطمئنی که دریا دریا بباری . نه آغوش امنی که از هراس زخمه های تنهایی و بی کسی پناهش ببری و نه عطر دلپذیری که بوی باران بشنوی ، نه لحن امیدواری که شاهرگ یأس ببرد و نه طوفان مهیبی که بر گیتی بپیچد ، تنها می مانی و سرگردان ، نه در دلت هوس روییدنی ، نه در گامهایت رمق تحرکی ، نه در چشمانت فروغ امیدی ، نه در سرت سودای شوری و نه در انتظارت پیام آشنایی . هر قدمی که بر زمین می نهی ، سینه عطشناکش ترک می خورد و طرح ستوه انفجار می ریزد . به هر جا که چشم می اندازی ، خالی و خالی می یابی ، سوت و کور .......
آه .....اینجا کجاست ؟ اینجا کجاست که یا باید تن به ذلت الزام بسپاری و یاذره ذره جان بکنی ....یکباره سردت می شود ، تمام وجودت می لرزد ، به گوشه دنج و خلوتی می خزی و چشم هایت را می بندی
آری اینجا غربت است ، غربت
و من در این غربت ، سر در پی چشمان ناشناسی دارم ، گویا در افق های دوردست چشمان درخشان پری زادی برایت ناز می بافد . کوله بارت را می بندی و آنگاه که می خواهی قدم بر جاده بگذاری ناگهان بیدار می شوی و در می یابی که همه چیز کابوس بوده ، سراب بوده ....
آری اینجا غربت است و غربت ، ارزانی قلبی سوخته
و توای همسفر ! تو در این غربت سرا بهشتی بساز به وسعت عشق ، اگر یقین کنی که چشم هایت ، هذیان غربت مرا می نگرد ، طرح بنای این قصر عظیم را ریخته ای ، باور کن ، عشق را باور کن ...
اهل آبادی در خواب
روی این مهتابی ، خشت غربت را می بویم
باغ همسایه چراغش روشن
من چراغم خاموش
و بیابان پیدا نیست
سنگ ها پیدا نیست ، گلچه ها پیدا نیست
یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد
یاد من باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهایی است
آه ای سنگ صبور
کاشکی در دل من صبر تو بود
کاش می شد که تحمل کنم این مردم را
زندگی چیست مگر
زندگی زندانیست
که در آن زنده بودن بی عـشـــــــــــــــــــــــــــــــق
زنده بودن بی شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق
زنده بودن تهی از یاد حیات
خیمه شب بازی بس مسخره ای است
در حاشیه سرد اتاق در انتهایی ترین نقطه زمان نشسته ام ، ثانیه ها می گذرد و باران لحظه ها
زندگی ام را در ترنم موزون خویش محو نموده است . سخن هایی که چه در تلاطم امواج لحظات
و چه در آرامش آن ، مجبور بود در پشت دریچه های متروک قلبم جای گیرد اکنون با هراس به
میهمانی کاغذ آمده است . چشمانم را از اعماق آبی آبها دزدیده ام و به نزدیکترین چیزی که
می توانستم نگاه کنم می نگرم : به خودم ، به هستی ام ، به وجودم - ساکت ، راکد ، خاموش
مرا نه در دشت غزلی است و نه در آسمان . من پروانه ای سوخته بالم که نور شمع در منشور
اشکم می شکند و درد می آفریند . اینجا همه چیز خاکستری است . دیگر بارانی نیست که گل
سرخ عشق را آبیاری کند و چه سخت است که تازیانه بی رحم پاییز را بر پیکر شاداب غنچه ای
دید و هیچ نتوان کرد .
از چه بگویم از شکستن گلدان گل سرخ ، از پژمردن یاس یا هجوم بادهای سرد چه بگویم
در سوگ تو نشستن و مرثیه های جدایی خواندن چه سخت است . چون شمعی ایثارگر پیش چشمان همه به تحلیل رفتی و کاری از دست هیچ کس ساخته نبود . چگونه نبودت را باور کنم و در التیام چنین باوری اشک بریزم و چگونه خنده هایت را که در سراپرده چشمانم جاودانه نقش بسته است به فراموشی بسپارم . 
تو که من در آئینه چشمانت نقش ملکوتی ترین محبتها را یافتم . تو که در شهد دلاویز لبخند هایت شعر شیرین زندگی را نوشیدم . تو که در سپیده دم نگاهت طلوع آفتاب انسانیت را نظاره کردم .
چهره خندانت نویدی بود بر آینده ای پربار ، وجودت دلگرمی بود برای هر آنکه تو را می شناخت . قلبت دریایی بود از مهر و محبت چه محبوب بودی نزد آنهایی که زندگیت را در راه بهتر زیستنشان صرف کرده بودی .
یـــــــــــــــــــــــــــــــــادش گرامی بـــــــــــــــــــــــــــــــــاد